تبليغاتX
مثنوی درس خارج

مثنوی درس خارج

 بسم الله الرحمن الرحيم

 

مثنوي درس خارج

 

علوم ابزاری

بخشي از علوم حوزوی ، نقش ابزاری دارند و به عنوان مقدمه ی ورود در علوم اساسی دینی به کار می روند. حوزه علميه نباید وقت چندانی روی آنها صرف کند و بلافاصله به دروس اصلی بپردازد. علوم ابزاری حوزه عبارتند از :  ادبیات ،معاني بيان ، منطق ، اصول فقه و فلسفه.

این مجموعه ي علوم به عنوان جعبه ابزار کنکاش  و تحقيق روی علوم اصلی حوزوی به کار برده می شوند و در یکی دو سال ابتدایی دروس حوزه  ، باید به صورتی فشرده آموزش داده شوند. آموزشهای تخصصی در علوم ابزاری به هیچ وجه ، جزء اهداف حوزه نیست و نوعی انحراف از مسیر اصلی حوزه ي علميه محسوب می شود.  آنگاه كه شناختي اجمالي از اين علوم ابزاري به دست آمد ، نوبت طرح و بررسي علوم اصلي حوزه است. علوم اصلي حوزه علميه عبارتند از : عقايد ، اخلاق و فقه.

با ابزار ادبيات به ترميم و تعمير الفاظ مي پردازيم ، معاني بيان ابزار كار روي نحوه ي خطاب انسان است ، ابزار كار طريقه ي درست تعقل عبارت است از منطق ، ابزار كار تعمير استدلالهاي شرعي هم علم ابزاري اصول فقه است و فلسفه ابزار كار و آچار تعمير شناخت اجمالي از جهان و موجودات است.

اگر شخصيت پيچيده ي انسان را كه جهاني بزرگ در آن نهفته است ، به ماشين مقايسه شود ، علوم ابزاري براي سامان دادن عيوب اين ماشين به كار برده مي شوند ، اما اين مجموعه ي ابزار ، همه چيز ماشين نيستند. ماشين سه قسمت اساسي دار كه عبارتند از : موتور ماشين ، سيستم برق و باطري ماشين و جلوبندي و ظاهر ماشين.

همچنان كه انسان نيز سه بخش اساسي در شخصيت خود دارد. عقايد انسان ، موتور محرك اوست ، اخلاق انسان همانند سيستم برق و باطري ماشين است و  جنبه ي فقهي و عملي انسان ، مانند جلوبندي و صافكاري و نقاشي در ماشين.

اگر در تمام عمر فقط به صافكاري و رنگ و جلوبندي ماشين بپردازيم و از موتور و سيستم برق آن غافل شويم ، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ اگر همه تعميركاران و متخصصان فقط در فن جلوبندي و صافكاري و نقاشي ماشين مهارت داشته باشند و باطري ساز و مكانيك نداشته باشيم ، چه خواهد شد؟

اين فاجعه اكنون بر سر دين آمده است ! اينك فقيه در احكام عملي داريم ، اما فقيه در علوم اخلاقي و عقيدتي نداريم. علتش اين است كه عقيده و اخلاق را جدي نگرفته ايم. براي فقه و حتي علوم ابزاري درس خارج داريم ، اما براي علوم درجه اول اهميت و دوم اهميت دين درس خارج نداريم ، آري ! براي علم درجه سوم( آخرين درجه اهميت) دين ، درس خارج داريم ، اما اين درس زماني مفيد است كه بعد از علوم درجه اول و دوم تدريس شود و علاوه بر آن اين علم نيز در حد خودش تدريس نمي شود و تكرار مباحث و تقليد در طرح مبحث ، آن را از كارآيي انداخته است و بسياري از موضوعات مورد نياز بحث نمي شود. تنها كار ما تكرار مكررات و افزودن احوط و يا كاستن آن بوده است! آيا به خود نمي آييم؟ آيا احساس مسئوليت نمي كنيم؟ آيا دلمان براي امام زمان(عج) نمي سوزد كه توقعاتش را بر زمين نهاده ايم؟ اگر ادعا نمي كرديم ، مشكلي نبود ، درد اين است كه خود را سرباز امام زمام(عج) مي دانيم و اميدواريم كه ما را جزؤ مبلغان دين محسوب كند! آيا اين است امانتداري از دين خدا؟

 

چرا عقايد و اخلاق نه ؟!

اي بزرگان ! اي اساتيد ! اي متوليان حوزه ! اي دلسوزان انقلاب و اسلام !

بياييد به جاي تدريس مكرر سرفصلهاي فقهي و اصولي ، سرفصلهاي اساس دين را نيز تدريس كنيم !

مگر فقه و اصول ، چه دردي را از طلاب و جامعه درمان كرده است؟ مگر دين خدا فقط منحصر در همين فقه و اصول است؟ مگر معارف و اخلاق از جانب خدا نيامده است؟ پس ... چرا؟؟؟

اگر بر روي تابلوي اعلانات حوزه ببينيم كه درس خارج توحيد توسط آيت الله جوادي آملي در مدرس دارالشفا تدريس مي شود ، اگر ببينيم كه درس خارج اخلاق توسط آيت الله وحيد  خراساني در مسجد اعظم برگزار مي شود ، درس خارج معاد توسط آيت الله بهجت ... درس خارج نبوت ، درس خارج امامت ، درس خارج تهذيب و مراقبت ... و ... چه اشكالي بر آن مترتب خواهد بود؟ آيا كلاس دروس حوزوي پايين خواهد آمد؟ نه به خدا ! اين آبروي حوزه خواهد بود.

آيا اين دروس خارج از دين است كه در حوزه ي علميه امام صادق ع تا كنون جايي نداشته است؟؟؟ به كدامين راه رفته ايم و به كجا مي خواهيم برويم؟ ... اَينَ تَذهَبون؟

 

تابلوي اعلانات

حوزه ي علميه رفتم يك زمان

تابلويش بود پر نام و نشان

 

كه فلان درس ازفلان استادبود

درفلان مَدرَس بيان خواهد نمود

 

از ورق پر بود تابلو بيش و كم

عده اي چاپي وبرخي با قلم

 

هر يكي برديگري چسبيده است

متن قبلي را ز ما پوشيده است

 

هيچكدام ازاين ورق خوانا نبود

مثل اينكه گفته اش با ما نبود

 

هر يكي برديگري گشته سوار

همچو آن بادبادكِ دنباله دار

 

با هزاران شوق رفتم سوي آن

ريزكردم چشمِ خود را روي آن

 

تا ببينم  درسها امسال چيست؟

تا كه درسي را گزينـم،نمره بيست

 

پاي آن درسي روم كه تازه است

بهره ي آن بي حد و اندازه است

 

هر چه گشتم درسِ گويايي  نبود

درسِ  پر نيرو  و پويايي نبود

 

درسها  تكراري  و  كم  محتوا

انتخابش  بي نياز  و   بي هوا

 

فقه بود و  فقه بود و فقه  بود

هر چه ديدم، يا اصولِ فقه بود

 

بيست درس ِ مثلِ  هم ازفقه بود

ليك يك درس از عقايدهم نبود

 

اين برائت، آن برائت، آن اصول

ليك درس ِ اصلِ دين شد نا قبول

 

هرچه گشتم  درسِ اخلاقي نبود

من ندانم ، اين كه قاچاقي نبود؟

 

از  عقايد  كه  نديدم  من  كلاس

حوزه  بر  دين مي زند تير خلاص

 

من از اين تابلو خجالت مي كشم

من ز دستِ خود اسارت مي كشم

 

اي اساتيدِ معظم ! اين حق است؟

فرعِ دين، نزدِ عزيزان ، مطلق است؟

 

گر اهميت ندارد اصل دين

پس رسان اين را به گوش مؤمنين

 

كه عقيده نزدِ ما بي ارزش است

بحث اخلاقي هم ازصدتا ، شش است

 

چون نديدم درسِ اصلي در ورق

گريه از احساسِ من شد در سبق

 

تكيه بر ديوار كردم نا اميد

كه چه ها بر حوزه هاخواهد رسيد

 

اصلِ  دين ، مدفون در لاي كتاب

فرعِ  دين در هر كجا پر آب  و تاب

 

گر بماند اين چنين اين هست ما

ختم حوزه خوانده شدبا دست ما

 

پس بيا ابرازِ بيماري  كنيم

در فراقِ حوزه ها زاري كنيم

 

علوم مورد نياز انسان

انسان به چهار علم نياز دارد كه به ترتيب اهميت و آموزش عبارتند از:

الف : معارف(درس عقايد) : در اين سطح درسي اين محتواها تدريس مي شود:

1- شناخت موجوداتي كه هستند ، آنچنان كه هستند ، مانند : خدا ، انسان ، پيامبر ، امام ، ملائك ، قرآن ، جن و شيطان ، عالم پس از مرگ ، حيوان ، گياه و جمادات ( براي شناخت اين موارد بايد از منابع ديني و شناخت عقلي بشر استفاده كرد)

2- شناخت قوانين و سنتهاي حاكم بر جهان ، مانند : قوانين عقيدتي ، قوانين اخلاقي و قوانين مادي ، با استفاده از منابع قبلي.

ب : اخلاق : در اين سطح ، اين محتواها تدريس مي شود:

1- شناخت انسان و قوانين و سنتهاي حاكم بر جنبه هاي مختلف وجودي او ، مادي و عاطفي و عقيدتي.

2- شناخت صفات مختلف مثبت و منفي انسان كه مي تواند داشته باشد يا نداشته باشد.

3- شناخت راههاي به كار بردن و ايجاد صفات مثبت در خود و طريقه ي تثبيت آنها و نيز راه زدودن صفات منفي از خود.

ج : فقه : در اين سطح اين محتواها تدريس مي شود:

1- شناخت احكام مورد نياز انسان در امور عبادي و معاملات

2- به كار بردن احكام مورد نظر در امور مختلف

د : علوم مادي: در اين سطح ، اين محتواها تدريس مي شود:

- فيزيك : شناخت ظاهر اشياء مادي و قوانين حاكم بر جمادات

2- شيمي : شناخت تركيب اشياء مادي و قوانين حاكم بر جنبه گياهي و نباتي اشياء

3- پزشكي : شناخت ارتباط ارگانيكي اشياء مادي و قوانين حاكم بر جنبه حيواني اشياء

4- زبان : شناخت واژه ها و قوانين حاكم بر ادبيات گفتاري و نوشتاري

 

درس عقايد

كُلُ  دانش  چهار تا  تقسيم  شد

با  ادب در محضرت تقديم  شد

 

اول و  در رأس آن داني چه بود؟

آنچه  پيغمبر   مؤكد  گفته  بود

 

اولِ دانش عقايد  بوده است

آنچه كه در اين جهان موجود هست

 

ابتدا  از هست ها  آگاه  شو

بعد از آن  عازم تو  بر اين راه شو

 

چون نداني هست ها را در طريق

هستيِ  خود را  بسوزي در حريق

 

گر كه هستي را تو بشناسي شديد

يك جهانبيني شود درتو پديد

 

نقشه ي هستي به دل ترسيم شد

زندگي در هر جهت ترميم شد

 

هيچ مجهولي نباشد پيشِ من

صِفر شد غمواره ي تشويش من

 

چشمِ  من بركُلِ هست باز  شد

حركتم  سوي  خدا  آغاز   شد

 

درس اخلاق

رتبه ي دوم  ز علمِ  اين جهان

دانشِ  اخلاق باشد بي گمان

 

چونكه دانستي معارف را دقيق

درجهان بيني شدي بحري عميق

 

پس بيا  و  اصل كارت كن شروع

تا كه جانت گردد از  دين پر  فروغ

 

آن  معارف، پايه ي اخلاق  بود

اهلِِ  تقوا ،  شهره ي آفاق  بود

 

جوهرِ تقوا چه سان آيد به دست

آن  زماني كه  گلِ اخلاق  رست

 

درسِ اخلاقت  فراوان گر شود

معنويت ، كم به كم بالا  رود

 

هي بگو از خوب و بد را طرد كن

كارِ ايمان گرم و شيطان سرد كن

 

ابتدا بشناس اخلاق وصفات

بعد از آن كم كم برو سوي حيات

 

چونكه خوبي و بدي معلوم شد

ريشه ي تفسيرِ معنا  زوم  شد

 

بعد  از  آن بشتاب  سوي اصلِ كار

اين صفت را كم  به كم در خود بكار

 

با  تقلا و  به تمرينِ  زياد

يك صفت در قلب  انسان  پا نهاد

 

علم  و  تمرينت چو ديرينه   شود

اين صفت در تو نهادينه شود

 

چون كه افتاد اين صفت در جان تو

مي شود فعّال بي فرمان تو

 

مي كند  توليد خوبي روز  و شب

پس  صفات  ديگري  را كن  طلب

 

اين چنين كن در مرام ، اي جان من!

تا بگيري سبقت  از  سلمانِ  من

 

از چه سلمان شد به عترت منتسب؟

اهلِ  ايران  بوده و  دور  از  نسب

 

چونكه درخود رشدِ ايمان كرده است

او صفت را  وارد جان كرده است

 

چون صفتها وارد جاني شود

خود به خود روحِ تو طوفاني شود

 

سوي بالا  مي روي  والا  شوي

در نگاه و  دركِ  دين ، اعلا شوي

 

درسِ  اخلاقي فقط  دانش   نبود

جز  به تمرين صفت بينش نبود

 

چون  بيفتي در  رهِ سير و سلوك

مي  كني فرياد  كه : اَينَ المُلوك

 

وارد   دنياي   انساني  شوي

آنچه را كه در  پي آني شوي

 

بس كنم اخلاق را تدريس كن

بهر  تثبيتِ  صفت ،  تحريص  كن

 

درس فقه

رتبه ي سوم ز دانش درجهان

فقه باشد،تو نگيرش بيش از آن

 

تا كنون اين فقه بوده تار و پود

اولِ ما، آخرِ ما ، فقه بود

 

مثل اينكه در جهان علمي نديد

يا خدا جز فقه ، اصلا  نافريد

 

فقه بعداز آن دو مي آيدبه كار

تا كه در اعمال باشم حق مدار

 

فقه بي آن دو  شود بي اعتبار

حجتي بر ضدِ  اين  داري  بيار

 

فقه يعني راهكاري در  عمل

تا نباشد، پاي در رفتن فشل

 

فقه يعني تابلوي رهنما

ني كه اصل و محتواي دين ما

 

تابلو ، چون  تابلوي جاده ها

ني كه مقصود دلِ سجاده ها

 

تابلو  قطعا نمي باشد هدف

فوق اين تابلو تو را آيدبه كف

 

تا كنون در  حوزه تابلو  شد هدف

زين جهت حاصل نگشته غير ِ كف

 

بعداز اين اوضاع درس حوزه ها

مي كند تغييردر اندازه ها

 

حدِ فقهي رتبه ي  سوم  رود

قبل از آن هم اول و دوم شود

 

با  عقايد درس را آغاز كن

بعد از آن اخلاق پايش باز كن

 

چون كه اخلاق و عقيده جور شد

درسِ فقهي بعداز آن مأمور شد

 

گر كه جور ديگري تنظيم شد

پايه ي تحريف دين تحكيم   شد

 

سرفصلهاي اجمالي درس خارج

معارف (بودها و نبودها)

1 = معرفۀ الله

2 – معرفۀ العالَم

3 – معرفۀ الانسان

4 – معرفۀ النبي

5 – معرفۀ الامام

6 – معرفۀ المعاد

مكارم (بايدها و نبايدهاي اخلاقي)

1 – رابطه ي انسان با خدا

2 – رابطه ي انسان با اولياء الله

3- رابطه ي انسان با خودش

4- رابطه ي انسان با مومنان

5 – رابطه ي انسان با ديگران

6 – رابطه ي انسان با موحودات غير انسان

تكاليف (بايدها و نبايدهاي عملي)

1 – تكاليف الهي

2 -تكاليف در مورد اولياء الله

3-تكاليف در رابطه با خود

 4- تكاليف در رابطه با جامعه

5 – تكاليف در رابطه با اشياء و موجودات غير انسان

6- تكاليف در مورد امور متفرقه( علوم دنيايي : زبان ، فيزيك ، شيمي ، پزشكي )

 

از حس تا خدا

علم خود را ابتدا از حس بگير

بعد از آن عقل تو مي گردد امير

 

عقل تو فرمانده و حس زيردست

حس بگويدعقل را هر آنچه هست

 

حس  به  فرمانده  گزارش مي كن

بين آنها عقل سازش  مي كند

 

عقل حس ها را چو  با ترتيب كرد

اين يكي با ديگري تركيب كرد

 

حاصلِ  تركيب شد علمي  جديد

معرفتها  اين  چنين آمد پديد

 

علم ِحس ، برعقلِ ما تقديم شد

دركِ عقلِ ما دوتا تقسيم شد

 

علم ِ حس ها ، چون موادِ  اولي

عقل،تفكيكش كند، شد منجلي

 

نوعِ  اول ، هست ها و  نيست ها

بي قضاوت، بينِ صفر  و بيست ها

 

آنچه را كه  هست ، عقل آمار  داد

آنچه را  كه  نيست هم  زنهار  داد

 

ليك علم ِ عقلِ انسان مبهم است

اصلِ آن ثابت و فرعش در هم است

 

نوعِ  ديگر ،  عقل ،  بايد ، مي كند

يا  كه بر عكسش  نبايد ، مي كند

 

امر و نهي عقل هم  بي نقص نيست

اصلِ  آن  ثابت ولي بي فحص نيست

 

عقل  ،   مي فهمد  ز  راهِ  حسِ مان

كه جهان را  هست  نيرويي  به  جان

 

قدرتي كه در  همه چيز  جهان

مي كند  تدبير ِ  كار ، اما نهان

 

عقل ، اما  ،  ريزه كاريها نديد

وصفِ كامل ، نزدِ او شدناپديد

 

آنقدر  داند كه چيزي هست ، هست

پيش هر موجود هم هستش نشست

 

عقل چون فهميد اين  هست يقين

روي علمِ  دومش  شد تيز بين

 

كه  اگر  اين  هست  ، بايد ، لاجرم

مي فرستاد  او  كسي تا   پي برم

 

عقل ِ ما در  وصف ،چون شد ناتوان

بايد  او خود را كند بر ما عيان

 

عقل ِ  ما پي برد بر  هست ِ خدا

ليك عقل از وصف كامل  شد جدا

 

هست و بايد ، هر دو همزاد همند

بايدش بسيار و هستي ها كم اند

 

هرچه را كه عقل ، هستي مي دهد

بايدي  را هم  دو دستي مي دهد

 

هست ِ بي بايد نباشد  در جهان

هست ويژه ، بايدش هم ويژه دان

 

عقل،چون يك هست را  تأييدكرد

بايد ِ  آن  را  بلا  ترديد كرد

 

گر نباشد هست ، بايد هم نبود

بايد ِ ما هست ِ خود را مي  سرود

 

هر كجا بايد بيايد، هست ، هست

هر كجا بايد نباشد ،  نيست هست

 

بايدي را گر كني بي  هست ِ آن

غافل و بازيچه اي دردستِ آن

 

هست ِ عقلي مبهم است و  كم فروغ

در كنار ِ دره ي صدق و  دروغ

 

هست ِ مبهم را تو  با  دين كن جلي

نكته ها آموز از علم  علي(ع)

 

آن علي(ع)  كه باب علمِ احمد (ص) است

شهرِ علم دين سرايي  بي  حد است

 

بايد آمد گر ، به  هست ِ  پر غبار

از عمل چندان نمي گيرد ثمار

 

هست ِ او مبهم دلش  پر اضطراب

همچو ماهي خارج  از  درياي آب

 

بايدش  از روي  تكرار و كسل

هر چه را بايد كند باشد خجل

 

چون كه هست ِ او نباشد آشكار

بايد ِ او بي حساب و بي عيار

 

در معارف شو تو اول بوعلي

بعد از آن در كارها  گو يا علي(ع)

 

عقلِ ما فهميد چون هست ِ خدا

اين  خدا بايد دهد ما را ندا

 

بايد ِ اين هست ، ارسال  رسول

تا كه حكمِ عقلِ ما گردد قبول

 

چون رسول آمد سخن كامل  شود

بر فضاي ديگري شامل شود

 

ريزه كاري را بگويد همچو  آب

تا شود حق جلوه گر چون  آفتاب

 

اين زمان  وقت ِ حضور  قلب  شد

قلبِ  ما بر ماوراها جلب شد

 

هست ِ عقل و بايدش شد آشكار

اين زمان تنها ز دل ايمان بيار

 

آنچه مي گويد نبي(ص)  اقرار  كن

بر  سلوكِ گفته  هايش كار كن

 

معرفتها را  دقيق  و  پر  يقين

در  تعاليم  رسولِ  حق  ببين

 

عقل را بگذار در اين  مرحله

درك او  دارد  از اينجا فاصله

 

عقل ، مسئوليتش  شد انتها

بعد از اين از چشمِ ظاهر  شو رها

 

چون هواپيما كه سرعت مي كند

ابتدا با چرخ ، حركت مي كند

 

چون بگيرد سرعت و پرواز كرد

چرخ را بربست و بالش بازكرد

 

پس برو  كه دير  شد  اي نازنين!

جلوه هاي حق پرستي  را  ببين

 

سرفصلهاي تفصيلي دروس خارج

 

درس خارج عقايد

îمعرفت و شناخت خداوندîآثار ایمان î برزخ î رابطه دين اسلام و گذشت زمان îعدالت خداوند îآيات آفاق و انفسî ائمه (ع)   î اثر اعمال مثبت و منفي î احتجاج بر امامت امام علي عî  ارتدادî استغفار î اسلام î اصحاب پيامبر î امام صادق ع î امام علي ع   î امام مهدي عج  î امامت î  اولويت خوبيها و بديها î اهل بيت î ايمان î راه كسب باور  î  بداء î بهشت  î پيامبر اسلام ص    î پيامبران اولوالعزم î تاريخ î تبليغ و ارتباط îتحليل چيست ؟ î ترتيب ارزشمندي اعضاي بدن îترتيب محبتها؟ î تفاوت اساسی انسان با ديگر موجودات î تفاوت صفات انسان  با صفات خداوند îتفاوت مذهب شيعه و اهل سنت î توحيد îثواب îجايگاه انسان در بين موجوداتî جبر و تفويض îجن îجوانانî جهانهای موجودîجهانهايي كه انسان طي كرده است îجهنم î ابوبکر و عمر î بلا و مشكلات  در زندگي î حوادث ناگوار جهان î اسلام آخرين دين îچرا شيعه بر حق استî چرا قرآن به زبان عربی نازل شده است؟ î چرايی و چگونگی معجزات پيامبر(ص) î حق و باطلî خواست انسان يا خدا؟  îخير و شر î دانش و آگاهي يعني چه؟ î قرآن î پاداش و بهشت î عذاب و جهنم îدعا îديگر پيامبرانîدين مسيحîدين يهودîذکرîرابطه îجسم و روحîرجعت îروح  îروح القدس î ريشه ايمان  îزندگی مادی پيامبر(ص) îزيارت îسلسله مراتب دينها؟  îسنتها و قانونهاي خداوند î شب قدر îشفاعت î شيطان î صراطî صفات خداوند îعاشورا îعالم ذر  îعبوديتîعجايب آفرينشî عدل îعذاب î عرش îعشق و عقل î عصمت îعلم  و انواع آنî عمل مقبولî غدير î غلوîغيبت امام زمان عج   îفايده باور  î فرشته î فرق خداو انسان î  فرق عشق و دوستی î فرق علم و انديشه î فرق علم و ايمان  î فرق ما و امامانîفرقه ها و نحله ها îفضيلت امر به معروف و جنگ îفضيلت جهاد îفضيلت حجîفضيلت خمسî فضيلت روزه îفضيلت زكاتîفضيلت نمازî فطرت î قانون جذب î قبر îقرب خدا î قضا و قدر î قلب îقيامتî كرامتîكفرî لذت و الم îلوح و قلمîمثالهاي شناخت خدا îمراتب شرک î مرگ îمسايل جنسي îمعاد îمعاويه و بني اميهî معجزه î معراج î معرفت î معناي اراده î معناي خوشبختي îمعنی شرک îمُلكî ملك الموت  îملكوت îمنابع شناخت î منافقين îميزان و حسابîنزول تدريجی آيات قرآن و احکام اسلام î نشانه هاي راه اسلام واقعي؟ îوحي îوصاياي پيامبرص îوضع آخرالزمان îوظيفه عقل در بدن îوظيفه قلب îولايت î ويژه گيهای مکتب راستين و قابل قبول îهدايت î هدف آفرينشî هرم نيازهاي انسان îهنر و زيبايي î هوش

 

درس خارج اخلاق

مقدمه : انواع موجودات -  سه جنبه ی موجود در انسان – تعریف اخلاق

نیروهای انسان( حواس – عقل-  قلب)

جسم و روح( شناخت انسان)

اخلاق علمی( شناخت صفات اخلاقی)

اخلاق عملی(شيوه ي ایجاد صفات اخلاقی در خود و دیگران)

مراحل تمرین اخلاق عملی( از درجات پایین تا بالا)

برنامه های تكمیل و تثبیت اخلاقی( تمرین امور عادی و عبادت)

موانع اخلاقی( زایل كننده اخلاق)

سیره اولیاء و عرفا( شیوه برخورد عملی آنها با امور)

الگوها و حد نصابها( الگوهای كامل در ائمه و بزرگان دین)

قوانین و قواعد اخلاقی( قوانین ثابت و تأثیر گذار بر همه بدون تفاوت افراد)

الف : اخلاق فردی( شناخت اين صفات و آشنايي و تمرين نحوه ی ایجاد يا زدودن آنها در خود)

îآرامشî آرزو î اخلاص î ارادهîاستدراج î استغفار  î انكار î انگيزه   î ايمان îبركت î  بلا îبي قراري   î پاكيزگي   î پشيماني îتفكر î تقوا î توبه îتوكل îتهذيب و تربيتî ثروتمندي îجهلîحرصîحزن îحق î باطل î حكمتî حماقت îحيرت îخشوعîخضو îخيالî دنيا دوستي îراحتي î رضايت îرغبت îزهد î سخت î سخن لغو  î سركشيî سعادت    îسفاهتî سكوت îسلامتيîسهل  î  شجاعتî شقاوت   î شكî شوق îشهوت î صبرî طاعت î عافيت îعزلتîعفت  îعلم îغرور  î غفلت îفراست îفراموشي îفقرîفهم îقبولî قناعت îكفر îگمراهي  îگمنامي îگناه îلذتî محاسبه نفسî  مراقبه  î  معرفتî  نگراني îورعî وسوسه îهدايت îهنر îهواي نفسî ذكر  î يقين

ب:  اخلاق اجتماعی( نحوه ی ارتباط صحیح با دیگران و ايجاد يازدودن اين صفات در خود)

îآبرو ريزي   îآزادگيîآزار مومن  î احوالپرسي   î ادبî استهزاء î اميد îانتقام î انس گرفتن î انصافî بخشش   î بخل    î برادري î بغض و كينه   î بهتان îبي باكي î پرده دري îترحم îترس î تقدير و سپاسîتقيه  îتكبر î تكلف îتنفر îتواضع  îجوانمرديîحب جاه و شهرت îحسد îحسن خلقîحسن ظن î حلم îحميت îحوصله و تحمل îحياء   îخجالت îخشم îخودستايي îخودنمايي îخوش كلاميîخوشخويي îخيانت îدروغ îدشمني îدوستي îراز داري îرفع حاجت ديگرانî سبكي îستم î سخاوت îسخن چيني  î  سوء ظن   îشماتتîصبر îصداقت îصدق îصعه صدر î صلح  îصله رحم îطمأنينه  îطمع îعُجب îعدالت îعزت نفس î عشق و محبتî عيبجوييî غضب î غيبت î فحش î فخر î قهر îكتمان  îكذب îكظم و غيظ îگذشت î لعن î مدارا  î مدح ديگران î مديريت îمراء و جدال  î  مردمداري î معاشرت î معروف و منكر î مكر و فريب î موعظه î مهربانيîنيكي îنيكي به والدين îوفا  î همدلي î ياس

 

 درس خارج اعمال

îاجتهاد  îادبيات   î استاد و معلم   î استخاره î اسم و كنيه و لقب î امامت و خلافت î  بانكداري و فعاليت اقتصادي î بيان و خطابه   î بيعت و نمايندگي î بيماري و شفا   î پزشكي و طب و بهداشت î تقيه î تكليف مالايطاق  îجحود و انكار î جريان سقيفه    îجشن و شادي و موسيقي î چشم و زخم و حرز îحجامت îحقوقîحكومت و مديريت î حمام و غسل î خانواده و ازدواج îخلافت سه خليفه    îخنده و گريه و تبسم îخواب خوراك و پوشاك و مسكن î دادن و گرفتن îدشمني و عداوت îدنيا  î راه رفتن îربا  îرشوه î روستا و شهر    îرياست  îزبان عربي  î زنان  î زينت و آرايش î سرما و گرما   î سعادت و شقاوت î سلامî سلامتي   îسياست داخلي و خارجي î  شفا  î شورا و مشورت  î عاشورا و عزاداريî عبادت و تهجدîعدل و ظلم îعلم و عالم î عمر و زندگي î فتنه و غيلهîفتوا دادن î فراق   î فسق و فجورîفقر و غنا îقرض دادن î قواي انسان îگناه كبيره و صغيره و ...  î  محبوبيت îمزاح و شوخي îمسافرت îمسجد   î معيشت و اشتغال î مناظره و گفتگو  î مهماني î نجوم و علوم غريبه و سحر و جادو   î نصيحت î نويسندگي و مطالعه و آموزش و كتاب îوالدين     îورزش و رياضهî وعد و وعيد îوقت و زمانîهجرت îهرم نيازهای انسان  î همسايه

6- تكاليف در مورد امور متفرقه( علوم دنيايي : زبان ، فيزيك ، شيمي ، پزشكي )

 

 قدماء

حوزه ها ! قرآن غريب و  بي كس  است

ظلم بر پيغامِ رب ، ديگر بس است

 

جاي گندم، جو فروشي كرده ايم

بر حقيقت پرده  پوشي كرده ايم

 

ثقل اكبر بسته ايد اي  مردمان

عهدها بشكسته ايد اي حاميان !

 

من به خط  و  ظاهر قرآن خوشم

در عمل از خود خجالت  مي كشم

 

هر بزرگي شاخه اي گل چيده است

در خلوصِ  قلبِ خود پيچيده است

 

با خلوص نيت وجهد  تمام

علم خود  را كرده تقديم عوام

 

ليكن از دين ، قدر خود فهميده است

با نگاهِ  خود معارف ديده است

 

نيست شكي در  خلوص  قادمان

ليك  فكر ما بزاديد هر زمان

 

فكر امروزي غمِ ديروز نيست

غصه ي فردا  غمِ  امروز   نيست

 

هر  زمان  نو  مي شود فكرِ بشر

مي شود ابهام  از  پرده    به  در

 

فكرها گر در شريعت  صرف شد

هم حقيقت، هم طريقت  حرف شد

 

اصل ، خاكستر نشين شد واي من!

ظلم بر دين مبين شد  واي من !

 

اصلِ دين بر فرعِ دين  افزون كنيد

حوزه را از  انزوا بيرون كنيد

 

حوزه ، تـك بُعد و شريعت  تاجِ سر

هم حقيقت هم طريقت در به در

 

از مشايخ هر چه مي گويم كم است

من به قربان شما ! دل پر غم است

 

از چه تك بُعدي شده دين خدا؟

جز شريعت مابقي  گشته رها

 

دين،مگر تنها شريعت بوده است؟

يا كه اصل آن حقيقت بوده است!

 

آنقدر باريك از دين گفته است

تا توّهم گشته شايد مرده است!

 

حوزه با  اين علمِ تك بُعدي چه شد؟

جاي گلزار و گلستان باغچه  شد

 

دين خاتم كه  سه بُعدي بوده  است

با  نگاهِ اين و  آن  فرسوده است

 

گاه ، دشمن ، گاه جهل خانه اي

كرده كم كم وضع را ويرانه اي

 

نهضتي  نو  بايد و  عزمي  عظيم

تا  سه بُعدِ   دين بماند مستقيم

 

هركه لافِ  ياري   دين مي زند

در پي ابعاد دين فكري كند

 

حوزه ها سرچشمه هاي  جاري اند

منبعِ  فيضِ جمال باري اند

 

حوزه بار انداز راهِ  اولياست

پايگاهِ نشرِ  پيغامِ  خداست

 

ليك يك بُعدي نباشد دينِ من

كامل است وحق نماآيين من

 

آنچه آمد از مشايخ در كتاب

جز دو گونه نيست درحصر و حساب

 

يا تلقي ِ خود از دين كرده  است

يا كه نقل حرف آيين كرده  است

 

گر كه بي تغيير نقل آورده  است

مي پذيرم اجر خود  را برده است

 

ليك در  فكر و تلقي هاي او

من نخواهم  رفت ره با پاي او

 

فكرهر نسلي ز قبلش برتر است

در تلقي هاي دين ، جامعتراست

 

آن تلقي كه شريعت،دين بوَد

نزدِ ما ناكافي و سنگين بوَد

 

يك تلقي ِ غلط بيچاره  كرد

مردمان را در  بلا آواره  كرد

 

دين را  بد بهرِ  ما  تعريف كرد

موضع ما را كمي تضعيف كرد

 

او  به خصمِ  ما بهانه جور كرد

از صراط مستقيمش دور  كرد

 

جاي دارويي كه سه تركيب بود

داده يك دارو   كه پُر  آسيب بود

 

اين دوا با آن دو درمان  مي كند

گر يكي دادي هراسان مي كند

 

در تلقي هاي دين تجديد  كن

در  نگاهِ  قادمان  ترديد كن

 

اين  نمي كاهد ز  ارج قادمان

هر زماني باش فرزندِ زمان

 

در گذشته گر بماند فكرِ تو

مي شود  خشكيده  نهر  بكر  تو

 

گر نداري فكر نو در كار خود

مي شوي خسته تو در  افكار خود

 

فكر نو شادابي و آبادي است

فكركهنه نخ نماو رادي است

 

فكر  نو  ،  يعني تلقيِ جديد

از  اساسِ  ثابتي   آيد  پديد

 

حرفِ نو  يعني نگاه  برتري

از همان توشه ، نواي  بهتري

 

سازِ من فرقي نكرده كوك بود

نغمه هاي قبل از آن مشكوك بود

 

مي زنم من نغمه هاي دلنشين

تا بفهمانم پيامي  آتشين

 

هر كسي با يك مهارت ساز كرد

چشمِ  ما را بر جهاني بازكرد

 

توطئه

كاش مي شد نقطه عطفي در علوم

كاش دل روي خدا مي  كرد زوم

 

كاش درسِ خارجِ دين  داشتيم

كاش  قلبي مهر آگين داشتيم

 

كاش درسي از عقيده  باز بود

كاش دلها با  خدا دمساز  بود

 

كاش  دستي در معارف داشتيم

اين طرف چند گام بر  مي داشتيم

 

كاش  كُلّ ِ  علم  ما  فرعي نبود

كاش رأس  دينِ ما  گرعي  نبود

 

كاشكي  تدريس  در اخلاق  بود

ديده ام  بر  انفس  و   آفاق  بود

 

كاش عمرم مفت از دستم نرفت

بر نمي گردد جواني چونكه رفت

 

كاش فرع دين نمي  شد يكه تاز

چون به تنهايي نباشد چاره ساز

 

اصل دين را كاش مي  گفتي به من

رتبه ي سلمان مي شد جاي من

 

از  خدا  هم گفته بودي يك كلام

تا نمي شد زندگي بر  من حرام

 

حقنه كردي درس فرعي را مدام

از  اصولِ  دين  نگفتي  يك  كلام

 

من نمي فهمم چرا دين را نگفت؟

فرع را مي گويد و حق را  نهفت

 

شيخِ  انصاري ! بيا از  دين بگو !

تا كه  من جرأت  كنم  در گفتگو!

 

وحيِ   منزل  كرده  قول  قادمان

يك قدم هم بر  ندارد  بيش از آن

 

چونكه چسبيدند بر  فرع و اصول

غيرِ آن  هرگز چرا  سازم قبول؟!

 

گر  فروع  دين   را   كردي   عَلََم

ريشه هاي  دين را  كردي   قَلَم

 

دشمن  دانا  چنان  زد  ريشه ام

صرف شد بر فرع  تا  انديشه ام

 

دشمن ِ   ديوار  بر   ديوارِ   من

فرع  را  كرده   خوراك  كار  من

 

تا ز  اصل دين عقب  افتان شوم

غرق  در بدبختي و حرمان شوم

 

چون  ندارد  تابِ   استدلال   من

مي  گريزد  از   پي  اشكال  من

 

اصل دين را گر كنم فاش و عيان

ضربِ فني مي شود از  شيعيان

 

سالها قدرت به دستِ خصم بود

قشه اي  كردند و حق از ما ربود

 

تا  ز  اصلِ دين نگاهم  كج  شود

اصل ِ بي كنكاش هم  معوج شود

 

دستِ ما بستند بر فر ع و اصول

تا  كه  حرفِ ناقصش گردد  قبول

 

پس  بيا و  اصل  را  تدريـس كن

لعنتِ  حق  را  تو بر  ابليس  كن

 

تا كنون  از صحنه غايب بوده ايم

ما به دستِ خصم تائب بوده ايم

 

انقلابِ  ديگري   بر  پا  كنيم

حوزه ي علميه را  برنا  كنيم

 

اين  نظامِ حوزوي  پژمرده  است

باز بيني گر  نباشد  مرده  است

 

قرنها دشمن در آن  انديشه كرد

خونِ ماها را درونِ  شيشه   كرد

 

تا كه ما را  منحرف  كرد از اصول

چونكه  حرف  او نمي گردد قبول

 

در  اصولِ  دين ، كم مي آورد

ذهنِ  ما را سوي فرعي مي برد

 

گر  طبيعي دين من تبيان شود

غيرِ  اين مكتب ز  بُن ويران شود

 

دستِ  استعمار تاريخي  چه كرد؟

دين را  بر  ضد خود  بازيچه  كرد

 

نا خود  آگه  وارد   بازي  شديم

توطئه  كردند و ما راضي  شديم

 

بي مواجب كارِ دشمن مي كنيم

پايه ي  تحريف متقن مي   كنيم

 

كاشكي  اين توطئه خنثي شود

حرف  ابليس  لعين حاشا  شود

 

كاشكي  ما را دو  ارزن عار بود

كاشكي چشمان  ما بيدار  بود

كاشكي من توطئه خوان مي شدم

بر فراز  دين  نگهبان  مي  شدم

 

كدام مرجع؟

انسان مي تواند در علوم عادي و روبنايي مانند فيزيك ، شيمي ، پزشكي و فقه ، مقلد باشد ، اما در علوم اساسي دين مانند عقايد و اخلاق ، ضرورتا بايد مجتهد باشد و تقليد دائمي در اينگونه موارد كفايت نمي كند.

به عبارت ديگر ، مجتهد شدن در علوم دنيايي و فقه ، واجب كفايي و اجتهاد در عقايد و اخلاق ، براي همه مكلفين ، واجب عيني است.

وظيفه ي حوزه ي علميه است كه انسانها را در علوم پايه ي دين ، يعني عقايد و اخلاق ، به درجه ي اجتهاد برساند ، زيرا بدون اجتهاد در اين علوم و با تقليد صرف ، دين ، معنا پيدا نمي كند ، اما براي تقليد فقهي ، وجود چند مجتهد كافي است.

مراجع اجتهاد كه مقامي بس والاتر از مراجع تقليد دارند ، بايد شيوه ها و راهكارهاي رسيدن به اجتهاد را به مردم بياموزند تا به درك و  برداشت متعالي از عقايد و اخلاق برسند و داراي بينش شوند. اين مهمترين وظيفه ي حوزه ي علميه است. اگر اين مهم اتفاق بيفتد ، اهداف اساسي دين ، محقق شده است و كوتاهي در اين امر ، خيانت به  خلق و خالق است.

 

تحول واقعي در حوزه

(آيت الله جوادي آملي)

تحول و تعالي حوزه ، آن است كه وجود مبارك رسول اكرم (ص) با سواد شدن را بر ما واجب كرده و فرمود : طَلَبُ العِلْمِ فَريضِةٌ(وسائل‌الشيعة، ج 27، ص 27). اما آيا گفته چه بخوانيد يا نگفته؟ آن وجود مبارك در عين حال فرمود : إنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثِةٌ. خطوط كلّي و اصلي علم سه رشته است :  «آيةٌ محكمة » ، « فريضةٌ عادلة » و « سنّةٌ قائمة »( الكافي، ج 1، ص 32 27، ص 65.) اين‌ها علومي است كه ما بايد در حوزه فرا بگيريم. بخشي از اين علوم ، به نام فقه و اصول در حوزه رايج است  ؛ اما بخش ديگرش كه بخش عظيم سفارش آن حضرت است و با نام «آية محكمة » در جمله‌ي اول قرار گرفته ، يا نيست يا بسيار اندك است. تفسير بايد رايج باشد ، فلسفه بايد رايج باشد ، كلام بايد رايج باشد ، بخش‌هاي عميق مناظره‌اي بايد رايج باشند ، اما نيستند. اين‌طور نيست كه آية محكمة به معني فقه باشد و فريضة عادلة هم به معني فقه باشد و سنّة قائمة هم به معني فقه باشد. آن حضرت اين سه رشته را به عنوان سه رشته‌ي اساسي علم در حوزه‌ها واجب كرده است. آية محكمة جهان‌بيني است ، اصول دين و اعتقادات است. بر فرض شما در فقه و اصول ، سي‌هزار يا چهل‌هزار شيخ انصاري داشته باشيد ، اين مشكل شما را حل نمي‌كند. ما آية محكمة مي‌خواهيم و اين آية محكمة اولين سفارش وجود مبارك پيامبر (ص) است. فريضة عادلة مي‌خواهيم ، اخلاق مي‌خواهيم. اخلاق غير از روضه‌خواني است ، غير از موعظه است ، غير از سخن‌خواني و سخن‌راني است. مبادا كسي خيال كند فن اخلاق در حد رسائل و مكاسب است ، خيلي دشوارتر از اين‌هاست ؛ بررسي شئون نفس است.  مبادا كسي بگويد اين‌ها مشكل است! بله خيلي مشكل است ، امّا قوي‌تر از اين مشكلات ، ارواح مجرّدي است كه ذات أقدس إله به انسان افاضه كرده است. براي انسان كه از روح خدا بهره مند است ، فراگيري آية محكمة ، فريضة عادلةو سنّة قائمة سهل است. نمي‌توانيم بگوئيم آية محكمة يا فريضة قائمة يا سنّة عادلة مال ما نيست. مادامي كه باسواد نشويم ، حوزه تحوّل پيدا نمي‌كند. سواد هم اين علمي كه اكنون در حوزه است ،  نيست. روزي اگر كسي واقعاً مي‌توانست كفايه و مكاسب را خوب تدريس كند ، جزو فضلاي نامي بود ، امّا الآن اين مقدار سواد ، سواد نيست. اگر كسي واقعاً مسلّط شد كه خوب رسائل و مكاسب تدريس كند ، تازه اوّل درس خواندن اوست. من وقتي وارد قم شدم و  در جلسات خصوصي علامه طباطبايي حضور پيدا كردم ، درسها نفس‌گير شد. آدم وقتي از علامه يك سئوال و اشكال مي‌كرد، مي‌ديد از هفت طرف جواب مي‌دهد. آن‌جا تازه فهميدم اوّل درس خواندن من است. بدانيم مسئوليت خيلي مهم است و جهان منتظر است. ما موظّفيم آية محكمة، فريضة عادلة و سنّة قائمة را ارائه كنيم. يعني جهان‌بيني و حكمت و كلام و علوم اعتقادي يك بخش ، اخلاق و مانند آن بخش ديگر ، فقه و اصول هم بخش ديگر.(بخشي از سخنان آيت الله جوادي آملي در ديدار با حوزويان استان مازندران؛ قم، 6 دي‌ماه 138)

 

سخن رهبري

...تحول در حوزه ي علميه ، اجتناب ناپذير  و حتمي است. كناره گيري از تحول ، موجب از بين رفتن و يا منزوي شدن حوزه خواهد شد ، بنا بر اين تحول را بايد پذيرفت..(بخشي از سخنان رهبر انقلاب در آذرماه 1386 )

اين تحول بهرحوزه حتمي است

بي تحول مرگ حوزه جزمي است

 

در تحول وارد ميدان شويم

لا اقل همفكر و پشتيبان شويم

 

حوزه دست ما فتاده اين زمان

گر نيايي دين  بيفتد از  دهان

 

بعدها تاريخ  بي رحمي كند

درقضاوت وضع را زخمي كند

 

كه چرا حوزه عقب افتاده است

قرنها قبل ازخودش اِستاده است

 

هر كه شد از وضع  حوزه بي خيال

پاسخ او چيست در روزسؤال؟

 

كه چرا حوزه ز دستت مرده شد ؟

اتوان و بي خود و  افسرده  شد

 

توچرا داري درجواب آن زمان ؟

تو  كنون كه زنده اي و پر توان

هيچ عذري بهر تو  مقبول نيست

در برائت هيچ كس مشمول  نيست

 

گر كه تا امروز  بودم بي خيال

از همين حالا كنم ازخود سؤال

كه جواب اولياء را  چون دهم؟

اين امانت را ز ذمه چون نهم؟

 

هر كه روحاني است، او مسئول شد

اين تحول هم براو موكول شد

 

هر  كه  كوتاهي  كند  در  امر  دين

بي توجه، رفته راه خائنين

 

اي خدا ! دستِ من و  دامان تو

نگسلم با كارِ  خود ، پيمانِ تو

 

روز محشر ، با دو صدشوق و اميد

در حضور تو بمانم  رو سفيد

 

گفت رهبر: حوزه مرده مي شود

يا ز بي حالي فسرده مي  شود

 

بي تحول حوزه شد در احتضار

بهر مُردن مي كشد او  انتظار

 

بي تحول ، حوزه گردد  منزوي

خشك مي گردد درختِ معنوي

 

گفت رهبر : اين تحوّل واجب است

وضع  فعلي بر تكامل حاجب است

 

گركه كوتاهي كني در اين هدف

مي رود  دنيا  و  عقبايت زكف

 

آنچه در يك جا  توّرم  مي كند

راهِ طبعي درخودش گم مي كند

 

حركتش را  لاجرم قسري كند

دردها  را  بيشتر  مسري كند

 

مي تند در پيله هاي  پيچ پيچ

حاصلِ آن مي شود بسيار هيچ

 

حوزه گر  اينسان بماند مردني است

خونِ دل بر وضع حوزه خوردني  است

 

روي  هم  انباشته قدرت  زياد

چون  مديريت  نباشد  بُرد  باد

 

درسِ فرعي گشته از حد  بيش تر

زين جهت اوضاع  پر  تشويش تر

 

وضع ما اينسان چرا شد اي شگفت؟!

چونكه فرعي جاي اصلي را گرفت

 

در معارف گر عدالت حوزه كرد

پيشرفتِ بي حد و اندازه  كرد

 

اينك اما با  عدالت جور نيست

فرع اگر اصلي شود پر زور نيست

 

جايگاهِ حوزه  والا و  سترگ

كي شود با فرع ، محصولش بزرگ

 

كارها آنگه فرو  پيچد  به هم

چون بزرگي مي رود درجاي كم

 

بي جهت بخشي گزينش كرده  است

زين جهت تخريبِ بينش كرده  است

 

بخش اعظم هم نموده منزوي

با چنين وضعي كجا ملا شوي؟

 

گر ز مجموعه گزيدي بي عيار

كلّ ِ مجموعه شود بي  اعتبار

 

گر كه با معيار من شد انتخاب

كم كم آيد وضع سوي  منـجلاب

 

آنكه با تفسير من  همراه نيست

صفرباشد گرچه داردنمره  بيست

 

گر كه حوزه فرع  و اصلش با هم  است

در تكامل با نشاط و  بي كم است

 

اصل دين هم گر،به حوزه شد مقيم

ره  بپويد در صراط مستقيم

 

حوزه را از  انزوا  بيرون كنيم

مؤمنان را در جهان افزون كنيم

 

ختم كلام

بار را بستم به قصد اصل دين

در  مقدمه شدم خانه  نشين

 

در مقدمه  جواني   شد  هدر

هم خود و هم ديگري شد در  به در

 

باز ماندم از وصال گنج  دين

شدنصيبم خارهاي رنج دين

 

قرنها  بگذشت در كفش و كلاه

از نهاد  دين بر  آمد از  تو آه

 

دين را بيچاره كردي اي رفيق!

قرنها بگذشت  در  صفر طريق

 

در مقدمه  فنا  شد   وقتِ  تو

كي شود بيدار اي دل بخـت تو ؟

 

تا كنون  اطراف ما ديوار  بود

آنكه غير از فقه گويد خوار  بود

 

اين فقيه فرع  دين ناكامل  است

اجتهادش ثلثِ دين را شامل است

 

اين فقيهِ فرعِ دين اصلي شده

زين جهت ابهام دين نسلي  شده

 

فرع دين  بگرفته اي  در  چنگ تو

اصل دين مقهور كرده جنگِ تو

 

حرف دين بشنو تو از لفظ امام

تا شود در كار  تو  حجت تمام

 

او  بپا كرد  انقلابي  ناب  را

او ربود از چشم شيطان خواب را

 

هر چه گويم  مدح  خورشيد امام

جمله هايم  باز  باشد نا تمام

 

سخنان امام خميني (ره)

اسلام فقط عبارت از احكا م فرعيه نيست ، فرعند اينها ، اساس اساس ديگر است ، نبايد اصل را فداي فرع بكنيم ، اگر هم اصل بگوييم ، يك اصلي كه خلاف واقع است بگوييم.( تفسير سوره حمد)

تحصيل اين علوم در واقع مقدمة تهذيب نفس و تحصيل فضائل و آداب و معارف الهيه است ، تا پايان عمر در مقدمه نمانيد و نتيجه را رها سازيد.

بيم آن مي رود كه بحث وتحقيق در مسائل مقدماتي ، مجالي براي پرداختن به مسائل اصلي و اساسي كه مورد عنايت قرآن كريم و نبي اعظم (ص) و سائر انبياء است ، باقي نگذارد.

بيشتر عمرمان را در تحصيل مقدمات مي گذرانيم و زماني كه به ذي المقدمه رسيديم نه حالي باقيمانده و نه وقتي !

متأسفانه در حوزه هاي علميه ، غالبا به مقدمات ، بيشتر مي پردازند تا به اصل مطلب و علتش هم نبودن برنامه و ابهام در هدف است.

علمهاي رسمي و متعارف به تنهايي ، انسان را به مراتب انسانيت نمي رساند ، اين گونه علمها لازم است ، اما در كنار آنها بايد توجه به غيب باشد. ( صحيفه نور ، ج 21 ، ص 189)

چگونه است كه علم فقه و اصول استاد و مدرس لازم داشته باشد ؛ ولى اخلاق و علوم معنوى نياز به معلم نداشته باشد. حوزه ها بايد جهات اخلاقي را  تقويت كنند ، درس اخلاق داشته باشند ، نه يكي ، نه دو  تا ، ده تا ، بيست تا درس اخلاق داشته باشند. ( صحيفه نور ، ج 20 ، ص 140)

شما يادتان نيست ، در زمان سابق ، وضع خاصي بود ، فلسفه و عرفان ، كفر مطلق بود ( صحيفه نور ، ج 17 ، ص53) اكثر حوزه هاي علميه تك بعدي بود و طلاب با اينكه زحمت مي كشيدند ، ولي فقه متمركز شده بود در چند باب متعارف. ( صحيفه نور ، ج 7 ، ص192)

همت علماي اعلام و فقهاي بزرگ مصروف برخي كتابهاي عبادي و معاملات گرديد. ( صحيفه نور ، ج 19 ، ص107)

محصور شده بوديم در كتابها و عقايدي خاص ، بگونه اي كه كتابها از نظر تعليم و تعلم ، غالبا از طهارت و تجارت و صلات تجاوز نمي كرد. ( صحيفه نور ، ج 19 ، ص105)

حوزه ها در زمان سابق در چهار ديواري فقه و مسائل فقهي محصور شده بود و كسي نمي توانست از آن بيرون بيايد و اشكال كار ما اين بود كه بغير از مسائل عبادي فقه ، هيچ كاري نمي كرديم و در ابعاد ديگر اسلام حركتي نداشتيم. ( امام خميني ، چهل حديث ، حديث 29 ، ص 511)

به موجب حديث منقول از رسول اكرم (ص) : بعثت لاتمم مكارم الاخلاق( مجمع البيان ، تفسير سوره قلم آيه 4 ) غايت بعثت و نتيجه دعوت خاتم الانبياء (ص) مكارم اخلاق است و در احاديث شريفه ، مجملا و مفصلا

به مكارم اخلاق بيش از هر چيز ، بعداز معارف ( مبداء و معاد) اهميت داده اند. ( صحيفه نور ، ج  19، ص211)

نگوييد كه اين تعبيرات( عرفاني ) را شما دوباره به ميدان آورديد ! خیر ، بايد بيايد ،  مرحوم شاه آبادي مي گفت : بگذار اين كفريات به گوششان بخورد ، به سليقه من درست در نمي آيد كه نمي شود گفت اينها چي چيه.

چرا ما بايد سوءظن پيداكنيم به اشخاصي كه چنين تعبيراتي كرده اند. درد اين آدم چه بوده است كه دست برداشته از آن تعبيراتي كه عامة مردم مي كنند و اين آدم هم مطلع هست كه چه مي شود ( تكفيرش مي كنند) ، معذالك از آن حرف خودش دست بر نداشته است ، براي اين كه حقيقت را فدا نكرده براي خودش ، خودش را فداي حقيقت كرده است ، اگر ما هم بفهميم حرف او را ، همان تعبير را مي كنيم ، چنانكه قرآن و سنت هم همان تعبير را كرده اند. (تفسير سوره حمد)

برادران ايماني من !  عمده بعثت رسل و انزال كتب براي مقصد شريف معرفت الله بوده است ، تمام زحمتهايي كه رسول اكرم(ص) و ساير انبياء(ع)  كشيده اند ، مقدمه يك مطلب است و آن معرفي ذات مقدس حق.

 

استاد

استادِ من! اي روشني بخش غم ابهام من

مي پروري با درس خود ، انديشه هاي خــام من

 

در فرع دين غرقه شدم ، من بي خبـر از اصل آن

در حوزه ، اصل دين نيابي ، منقـرض شد نسل آن

 

من دل خوشم بر چند فرع منـــدرس در گفتني

اما هزاران بحثها مانده هـــــمه ناگفتني

 

استاد من ! بهر خدا يك دم بگـو از ما ورا

آنجا كه دل پر مي كشد تا  صحنه اي بي انتها

 

استاد من ! اين فرعها درمانِ  درد  من نشد

انگيزه ي پر  حاصلي بر  آه ســرد  من  نشد

 

من عمر خود را پاي درس فرع دين گم كرده ام

دستم تهي بوده چو من رو  سوي مــردم كرده ام

 

استاد من! يك لحظه اي آيا تأمل مـي كني؟

اين حرف سنگين مرا آيا تحمل مي كني؟

 

من جاي گندم  سالها كاه  فراوان برده ام

از درد بي برنامگي شايد كـه قبلا مرده ام

 

آيا جواب پرسش مولا(عج) فراهم كرده اي؟

از اصل دين غافل شدي اوضـاع در هم كرده اي

 

استاد من! اين وضع را مــي بيني و ساكت شوي

گرد و غبار روي ديـــن و  انزواي معنوي

 

از خدا ...

از خداچيزي بگـوتا غرق در ايمان شوم

خـود فراموشم شود علامه ي دوران شوم

 

از خدا چيزي بگو در هـــر كجا  دارد  حضور

چشم دل را  باز كن بر صحنه ي  سيناي طـور

 

از خدا چيزي بگو در  اين كــوير تشنگي

تا كه دل سامان بيابد  از غـــمِ سرگشتگي

 

از خدا چيزي بگو ، حيـران و مدهوشم مكن

فرع را بگذار و بيش از اين فراموشم مكن

 

از خدا چيزي بگـــو  از تشنگي پرپر شدم

در مقام معنويت رتبه ي  آخــــــر شدم

 

از خدا چيزي بگو ، استاد! عمــــــر من گذشت

گرد پيـري بر سر و روي  شباب من نشست

 

از خدا چيزي بگو  مُردم از ايـن تكرار ها

گل بده تا بو كنم كُشتـــه شدم از خارها

 

از خدا چيزي بگو خورشيـد روي عالم است

من نبينم مهر را چون چشمهايم بر هــم است

 

از  خدا چيزي  بگو تا  واله و  حيــران شوم

بي خود ازخود كن مــرا تا از شعف گريان شوم

 

از خدا چيزي بگو در فـرع دين حق غايب است

اين علوم از اصلِ اصـــل ِ معرفتها نايب است

 

از خدا  چيزي بگو  تا شبهه ام  گـردد يقين

تا رسم من بر  وصالِ  خاص  رب العــالمين

 

از خدا چيزي بگو تا چشــم دل بينا شود

جاهلي با  يك اشارت ، بوعلــي  سينا شود

 

از خدا چيزي بگو تا چشمه را جاري كني

خانه هاي قرن دقيــانوس ، معماري كني

 

از خدا چيزي بگو ، اين گفتـــه ها كه اوج نيست

موجِ دريا هست دريا ، گرچه دريا  موج نيست

 

از خدا چيزي بگو تا بر  جمــــالش بنگرم

چشم دل را وا كنم ، بي دغدغه جــــــان بسپرم

سخني از شيخ بهايي

شيخ بهاءالدين عاملي مشهور به شيخ بهايي كه حدود چهارصد سال پيش مي زيسته است و قدمهاي ارزنده اي در معرفي چهره ي ناب و شاداب مكتب تشيع برداشته است ، در كلامي انتقادي در قالب يك بيت وضعيت حوزه هاي علمي آن زمان را اينگونه بيان مي كند :

گــــــــذشت عمر تو در صرف و نحو و معاني

بهايي! از تو از اين نحو ، صرفِ عمر  بديع است

 

در پايان سؤالي داشتم:

آيا توحيد و معاد و اخلاق ، مهمترند يا فقه؟

اگر عقايد و اخلاق مهمترند ، چرا اين تعاليم به صورت تحقيقي و در قالب درس خارج ، همانند فقه ارائه نمي شوند؟

آيا حوزه توانايي تدريس اين تعاليم را ندارد ؟ يا اينكه اين تعاليم ، اهميت چنداني ندارند ؟ و يا اينكه همه ي مردم اين تعاليم را به طور مادر زاد مي دانند و نيازي به آموزش ديدن ندارند؟

اگر چنين است ، چرا خداوند پيامبران را مي فرستد كه ... يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه ؟ ...

و ... خلاصه اينكه :

كوتاهي كرده ايم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 7:24  توسط محمدایوب کاظمی  |